برو ادامه  خوشملم 

از زبان ایوا ✨️

سلام من ایوام و میخوام یه داستان عاشقانه که داستان خودم هست رو تعریف کنم 📖

: تو کلاس داشتم واس خودم نقاشی میکشیدم که یهو دیدم معلم صدام زد ( اوه اوه بد بخت شدی😅) 

عجب شانسی دارما معلم قشنگمون منو از دنیای خودم آورده بیرون که سوال ریاضی حل کنم ای خدااااا منو خر کن 🤣🤣

رفتم پای تخته ،واد فاز این اصن از کدوم درس هست؟ ( ای پیچارههه 🤣🤣)

معلم هواسش نبود بچه‌ها هم کلا تو حال خودشون بودن یهو دیدم برایان داره برام با دستاش حرکاتی انجام میده ( اسکل داره جوابو میگه 🤦‍♀️) کمی فکر کردم فهمیدم داره جوابو میگه منم لبخند زدمو سری تکون دادم بعدش جوابو نوشتم . بعد رو به خانم گفتم: خانم تمومش کردم. 😌

که خانم سرشو بالا اورد و نگاهی به جواب کرد ، لبخند زد و گفت: آفرین سانکور درسته ، بشین 

خوشحال شدم و نشستم برایان میز رو به روییم بود . اون خیل جذاب و بامزه‌ست ، راست من عاشقشم 🥰 اروم طوری ک بشنوه گفتم : ممنون دزموند 🩷 اونم با لبخند همیشگی اش  گفت: ای بابا کاری نکردم که 😊 واییی من عاشق این پسرم ❤️❤️ راستش برایان از ما یه سالو جا مونده به خاطر همین یه سال از همه بزرگ تره .

از زبان برایان 💛

داشتم مثل همیشه سناریو های عاشقانه با ایوا می‌ساختم ( راستی بچه ها اینا هنوز بهم نگفتن که همو دوست دارن) که یهو معلم صداش زد رفت پای تخته ،معلوم بود درسو  بلد نیست اخه داشت همینطور به تخته نگاه می کرد . معلم هواسش نبود منم از فرصت استفاده کردم و جوابو با اشاره گفتم ،بعد چند دقیقه متوجه شد منظورم چیه پس لبخند زد سرشو تکون داد و نوشت خانم هم تشویقش کرد و با خوشحالی نشست . اه اون دختره بازیگوش و شیطون و مهربونی بود 🌸من عاشق این دخترم . یهو آروم گفت: ممنون دزموند 😊منم در جواب لبخند زدمو گفتم: ای بابا کاری نکردم 🩷(دقت کردین ایموجی ها رو جابه جا کردم )

زنگ خورد و مدرسه تعطیل شد . آنته هم اومد گفت: هی پسر چطور جوابو گفتی ؟ تو که به درس گوش نمیدی ! منم خندیدم گفتم: هه احمق جون میرم خونه میخونم یا از گوگل می پرسم😏 آنته هم گفت: هی پسر خیلی کلکی ها😉 

ب: خیل خب حالا بریم؟ 🤨

آنته( چون اسم انی و آنته مثل همه مال اینارو کامل می‌نویسم) : اوکی 👍

از زبان نویسنده ی گلتون 😄🌸

پسرا راه افتادن به سمت خانه،  دخترا هم همینطور همینطور 

ایوا رفت خونه اما با اولین چیزی که مواجه شد بغل محکم خواهرش آیوی بود 

ایوا تک خنده ای زد گفت: هی کوچولو باز چی میخای که اینجوری چسبیدی به من ؟

آیوی صورتش را از تو شکم خواهرش بیرون آورد و با لحنی کودکانه گفت : اجی جون  . مگه یادت نی انی گفت امروز میریم بیرون؟

ایوا با کف دست بر سر خود زد ( چه کتابی 😅) و گفت: اخ من چقدر مشنگم يادم نبود. حالا مشکلی نیست برو آماده شو 

 

ایوی یک ابرویش را بالا انداخت و گف: مطمئنی میتون برایان رو ببینی . من که گوشام سوت میکشه اخه آنته میاد  

ایوا هنگامی که داشت کفشش را در می آورد لبخند شیطانی زد و گفت: کلک نکنه عاشقشی؟ 

خواهرم عاشقی بد دردیه هااا ! دیگه خود دانی 😒

دخترا خندیدند و لباس های خود را عوض کردند وبه پارکی که قرار بود بروند رفتند 

-------‐-----------------------------------------------------------------------------------------------------

خب این هم پارت ۱ 💟

دیگه دارم پاره میشم خودافس 👋