عشق جادویی 🪷
آن سوی ادامه و فرا تر از آن
دخترا لباس های خود را عوض کردند وبه پارکی که قرار بود بروند رفتند .
اما چیزی آن ها را متعجب کرد ........... ( برو پایین)
پایین تر
پایین تر تر
خب کافیه ( کرم نویسندگی 😁)
___________________________________________________________________________
آنته زانو زد و گفت: ایوی سانکور تو زیبا ترین دختری هستی که دیدم دلت میخواد
بقیه ی عمرت رو به عنوان دوست دخترم بگذرونی؟ ( ایش یه جور رفتار می کنید که انگار میخواد خواستگاری کنه😒)
ایوی لبخندی زد و گفت: البته آنته من خیلی خیلی دوست دارم 😊
و آن ها همدیگر را بغل کرده و سپس می بوسند ( اخی دو کفتر عاشق به هم رسیدند)
انی میخندد و میگوید: خب حالا بریم یه چیزی بخوریم گشنمه 😋
همه با هم : خیل خب
" بعد از چند ساعت "
انی : وای خسته شدم دل درد گرفتم خیلی خنده دار بود ( مثلا جک گفتن )
[ رینگ رینگ ] ( صدای آلارم گوشی ایوا )
پیام از مامان
【 سلام عزیزم . لطفا هر چه زودتر با خواهرت بیا خونه 】
ایوا که نگران شده بود گفت: بچه ها ما دیگه بریم
ایوی: آخه چرا خواهر جون 🧐
ایوا : چون مامان گفته !
و پیام رو خوند دخترا خداحافظی کردند خیلی سریع به سمت خانه رفتند تا اینکه دیدند
🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈🏳️🌈
خب این پارت کم بود چون شارژ گوشیم داره تموی می شه و باید خداحافظی کنم باهاتون تا پارت ۳ بد رود